![]() |
![]() |
|
| آرزوی دراز خدا انسان است.خیال نازک و لطیف و شکننده خدا انسان است و انسان نمی داند. |
|
در کشاکشی ناموزون. بین سه و چهار.
لبخندی به رنگ سفیدی شب زده شد.. دلی لرزید و مردی گریست. . هفتمین ستاره آسمان کده سبز رنگ ما درخشید. . . . بعد از گذشت این...همه چشمک های چشم چپ خداوند.. حالا می فهمم که با چرخیدن سرم گیج می رود. . می آیم تا رها شوم از قدرت ناتوان همه آنچه به جز من است.. می آیم تا پرواز دهم همه آنچه را که متعلق به خود خالی از خودم نیست. . . راستی... تولدم مبارک بود؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
ساعت ها می شمارند تمام تک نگاه های آشنای بیگانه ات را.
چشمانت دروغ را نمی فهمند. کاش می شد زمزمه نکرد.نگفت و ننوشت خاطره عبور تو را از زادگاهت در من. سیاهی های قد کشیده تا آسمان اول هم.می بینند هفتمین ستایشگاه مرا.آنجا یعنی همه چیز و همه چیز یعنی...تو... هنوز هم می شود کوچه ها را زیگ زاگ دوید. می توانی بیایی؟می شود دوید؟من دویدم یا تو مرا وادار؟ اینجا چهار راه هزار و یک طرفه من است. من از او بیگانه ام یا او از من؟ من او را دیدم یا او مرا ندید؟ و باز هم تکرار.زمزمه. می گویم و می نویسم.نامه ای از طرف... من؟...تو؟...شما بگو... از طرف...؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
دریایت را برای تک ستاره اش خواهم پرستید
شاید دل نازکت برایم بشکند. هوا را برای تو نفس خواهم کشید شاید قاصدک ها مرا در مهمانی نور و فریاد خود راه دهند. نازت را به اندازه ناز چشم تمام ستارگانت می خرم شاید مرا به اندازه چشمکی.چشمکی زدی. باغبان غنچه های ناشکفته گل هایت خواهم شد تا سبزه ها در عزای آن ها برای خدایشان گریه نکنند. و من تنهایی ام را سرشار از تو می خواهم تا تنهای تنهایی ام تو باشی.بی همتای من. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
من یک چهار دیواری دارم
و همسایه هایی... پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت می کند و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند و نوه های همسایه با صدای بلند بازی می کنند در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر... و من در این شلوغی و هیاهو تنها در چهار دیواری ام به دنبال خود می گردم که مدتی است نا پیداست انگار سالیان است که نیست. مدت ها گذشت تا دوباره در کنج خلوتم یافتمش و وقتی که خود را پیدا کردم خدا را حس کردم. در درون خود. و وقتی که خدا را حس کردم دیگر خود را فراموش کردم. و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد با من منی که دیگر"من"نیست من یک چهار دیواری دارم. مجله موفقیت.۱۳۱.نیمه دوم آبان۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط نامیرا |
|
|
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود. خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست من که تسبیح نبودم.تو چرا چرخاندی؟ "نغمه رضایی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
آنگاه که عشق می ورزید نگویید:"خدا در قلب من است." بلکه بگویید:"من در قلب خداوند هستم." هرگز گمان نکنید که می توانید بر راه های عشق مسلط شوید زیرا اگر عشق شما را سزاوار نعمت خود دید بر همه روش های شما راه می یابدتا بر شما چیره گردد. عشق خواسته ای ندارد جز تکمیل کردن خود.اما اگر عاشق شدید ناگزیر دارای تمایلات خاصی می شوید که باید آنها را به مسیر های زیر هدایت کنید: ذوب شدن همچون جویباری که نغمه اش را برای شب می خواند. آشنا شدن بادردی که در مهربانی بسیار موجود است. مجروح شدن قلبت به خاطر عشق حقیقی و خون دادن در کمال رضایت. شادی و خوشنودی.بیدار شدن در سحر گاهان. با دلی آماده پرواز به سوی محبوب و سپاسگزاری به خاطر یک روز دیگر عشق ورزی. آسودن در نیمروز و فرو شدن در حالت خلسه عشق. بازگشتن به خانه در شامگاهان با سپاسگزاری و آنگاه به خواب رفتن در حالی که در دل برای آنان که دوستشان دارید دعا می کنید و آوای ستایشی بر لب دارید. جبران خلیل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط نامیرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 دی1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
چقدر غربت این ثانیه ها برایم آشناست.به اندازه نیمی از عمرم.
باز هم فریاد.سیاهی.گریه.. ...سکوت... و باز هم روزهای یکی در میان. من مال اینجا نیستم.خانه ام جای دگر است. ای کاش می شد...هیچ...نمی شود... سکوت.آرامش.لبخند...کسی آمد.. کسی آمد و تمام لالایی های خوانده و ناخوانده ام را برایم تکرار کرد. چقدر دنبالش گشته بودم.خودش آمد.. او یکی بود یکی نبود من است...او خدای من است... همه ذرات وجودم آنجاست.. آسمان را گویم. همه از جنس هم اند.همه از جنس خدا.. نور.. شفا.. خانه ام اینجا است در همان جای قدیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط نامیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تادر شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم.
|
| پیوندها |
|
سانیاس |
|
RSS
|