![]() |
![]() |
|
| آرزوی دراز خدا انسان است.خیال نازک و لطیف و شکننده خدا انسان است و انسان نمی داند. |
|
متولد خواهم شد
امروز از سمت چشم های تو بهاری کن شناسنامه ام را که نامم تشنه بوی دست های توست "سها" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
یادش نا... بخیر شب و روزی که روز بود و شب نبود سحرگاهی که مادری از درد به ضجه رسید تا به قولش:فرزندش را از جانش بگیرند چه میدانست دوباره و صدباره با دست های لاغر و مجنون،جانش را میگیرد و پس میدهد . وای به حالت،نوزاد بی دندان بر تو چه رفته است که اینچنین نیش میزنی بر آواره های سیاه پوش سرزمین مادریت؟ . وای به حالت نوزاد اینجا جای تو نیست.بازگرد به همان شب و روز بمیر.تا مادرت،مادر باشد. . چشم هایت را ببند . دنیای بی ته و سر من یعنی همین ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آبان1388ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
ریشه زده ام،در گذشته ای نه چندان دور در روز و روزگاری که همه هم بودیم و نبودیم . ریشه زده ام،بی جوانه و بی خاک در نفس هایی که نبودنش را سرفه میزنند و در دیاری که خدایش سنگ های سرد و خنده آورند . گوشم بده کار است به تمام نجواهای نشنیده و دلم که بی هیچ بهایی گران شد . آی شمای من "بی من ... تو در کجای جهانی که نیستی؟" . "تو در کجای جهانی ...؟" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 مهر1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
آغاز کن؛
دوباره . چشم ها دیر خسته میشوند . آهسته آفتاب را بغل کن . علف ها ... "علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند" . آ.ه.ای. مثل "رنگ خدا" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
در خواب یا بیداری می بینمش راه میرود.در جنگلی که همیشه تاریک است تنهاست نه مثل من حرف نمیزند فقط راه میرود و خیره میشود مثل مرده . میخواهم رها باشم.مثل او تنها باشم.مثل او و از ترسش بترسم.مثل خودم . شاید روزی گذشته پر از رنجش را به رخم بکشد و منِ بی دیروز را بی فردا کند . دلم برای غربتش میسوزد میخواهم غریب باشم.مثل او . میدانم برای تک تک سیاهی های بدنش قصه شیرینی دارد میخواهم رنگین تن باشم.مثل او . خیال میکنم خواست اینجا نباشد میخواهم جای او باشم.مثل او . گاهی نفس هامان به دنبال هم میدوند اما او فقط راه میرود و من میدوم میخواهم ...مثل او . این روزها که میگذرند بیشتر از پیش میترسم.میگریم و میمیرم میخواهم نباشم.مثل او |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
روزها میگذرند و ثانیه به ثانیه بر تعداد گربه های هرزه شهرم افزوده میشود . هر صبح جوانه ها را بی ریشه می بلعند و شب ها چرک و خون استفراق میکنند گربه های هرزه قربان هم میشوند و روی پشت بام ها از ترس زجه میکشند . چشم هاشان رنگ خیانت دارد و رنگشان مثل کلاغ های بی گناه خوشرنگ است . میدانم یکی از همین روزها مرا در کوچه یا پس کوچه ای به جرم دلخواهی ام گیر می اندازند تمام آنچه را نداشتم از دهانم بیرون میکشند و بعد ... بی عفت و لطافت در دیاری دور رها میکنند تا در آنجا بی خود و تنها با خاک یک شود کجایم من؟ اینجا کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
گفت:باش -بودم -بمان -ماندم -بمان -ن ماندم . شاید ... نه،باید جایی دیگر.بیست و چند سال پیش.پا به درجا زدن می نهادم.اگر میشد ... : امروز فهمیدم از رنگ زیتون و حنجره ای که ال بر زبان می آورد حالم به هم میخورد فهمیدم.پریان روسری به سر سرزمینم بارها و بارها بی حرمت شده اند.امروز و فرداها فهمیدم.مردها هم نانجیب میشوند شاید ... نه،باید . -راستی.حرمت حایل های سیاهی که چشمان بی نور را به حراج میگذارند،در چیست؟ -حرمت؟کو؟ -بی خیال.اتل متل توتوله،گاو حسن چه جوره ... -چیه؟دیوونه شدی؟ -...اسمشو بذار عم قزی ....راستی عم قزی هم چادر داشت؟ -هی.با توام . گفت:باش،بی حنجره.نفس بکش،بی صدا.نجابت در چشم دوخته به خاک است -می خواهم باشم.بی حایل.بی نجابت.بی هوا. . امضا:دیوانه ای با چشمان دوخته به آسمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
یک سال و ... میگذرد از سفر پر هیچ ما به شهر بی هیچ حسین پناهی با خودم عهد بسته بودم بر مزار هیچ کس اشک نریزم.اگر هم میخواستم نمیشد غروب روز آخر همه چیز جور دیگر بود هیچوقت و هیچ گاه فراموشمان نخواهد شد قول دادیم امسال هم ... اما ... . دلمان را بستیم به همه ذرات هوای آنجا.به همه مردمان دگر گونه اش یادشان خوش.متفاوت از همه.عاشق او بودند و بس . دوستی میگفت:میخواستم پیرم باشد.پناهی را مولانای عصر حال میدانست شاید هم باشد چطور میشود: "پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست" او را شنید و نفهمید.او را دید و ... . کاش همه تو را بفهمند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
خاموش شد چراغ همه خانه های شهر الّا چراغ خانۀ دیوانه های شهر تا صبح در قرائت ناخوانده های روز سر می زند دلم به غریبه های شهر افسوس خاطرات ازل رفته از میان افتاده از قلم مگر افسانه های شهر؟ از شهر رفته اند تمام کبوتران گردیده آشنا همه بیگانه های شهر گوش زمان نمی شنود،هان دگر مجو اندرز خیرخواهی فرزانه های شهر منسوخ گشته عشق و غزلخوانی و جنون رفت از میانه مستی و مستانه های شهر خمّار پس کجاست؟چه شد می؟چه شد سبو؟ ماتم گرفته کوچۀ میخانه های شهر از یاد رفته خاطره های طواف شمع آتش زدند خانۀ پروانه های شهر سجاده را به بوی علف جستجو کنیم روید درخت صخره به ویرانه های شهر . مؤخره کتاب ایمان درمانی - دکتر نصرا... حکمت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط نامیرا |
|
|
آغاز کن
تماشای پیرمرد کلبه نشین لب رود را و بگذار الاغ هیزم بر اینبار یاد تو را بار بزند. پای صحبت قورباقه ها بنشین.. و دردشان را دل کن. یاد بگیر هیچ مورچه ای از تیررس نگاهت دور نشود تا دل نازکش نشکند. و به لاک پشت اجازه عبور بده.. او با همه گلها رفیق است. احرام نرگس سفید پوش شکسته نمی شود.. اگر یک بار او را ببوسی. . . بسوزان.. نجابت مست کننده چشم شیطان طلوع را. نترس ... آفتاب را بغل کن ستاره ها همه خوابیده اند.
"از سانیاس.خواهر نازنینم" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط نامیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تادر شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم. "حسین پناهی" |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
سانیاس نارایانا |
|
RSS
|